تضعیف زبان! تضعیف قدرت!

قدرت، ايجاد (يا قابليت بالقوه ايجاد) فشار بر خود يا بر ديگري به صورت فردي يا جمعي براي ايجاد يك كنش يا يك فكر يا هر دو برخلاف يا در تقويت سطح نخستين و خود انگيخته تمايل فردي يا گروهي است. طرد از زبان به معناي طرد از قدرت نيز هست همان گونه كه دسترسي به زبان به معناي افزايش قدرت است. رابطه ديالكتيكي سخنگويي / سخن شنوي معادل رابطه صدا / سكوت به خوبي اين امر را روشن مي كند. معادل باستاني اين ديالكتيك را در حق سخنوري مي بينيم كه در اختيار نخبگان يعني اشراف و روحانيون بود و از طريق انحصار فرآيندهاي «سواد» literacy و فرآيندهاي «بيان» expression آن را حفظ و بازتوليد مي كردند. نوشتن، خواندن و خلاقيت هنري و علمي بدين ترتيب اگر در روند تعيين شده جامعه يعني بازتوليد قدرت در نظام هاي ساختاري آن انجام نمي گرفت، مي توانست نشانه هاي طغيان و شيطاني بودن باشد. كما اينكه كليسا دستگاه چاپ گوتنبرگ را «ماشين شيطان» ناميد و با همه نوآوري هاي فناورانه كه فرهنگ را گسترش مي دادند، مخالفت مي كرد. و همين روابط را امروز از جانب نخبگان فرهنگي نيز در مورد فرهنگ مردمي مي بينيم.


در نظام هاي مدرن، نظريه آموزشي بورديو است كه به ما در درك نقش زبان كمك مي كند. دولت هاي ملي ادعا مي كردند و مي كنند كه آموزش راهي است كه نابرابري هاي اجتماعي را از ميان برده و نخبه گرايي را به شايسته سالاري تبديل مي كند. همان گونه كه نظام دموكراتيك سياست اشرافي را به سياست مشروع مردمي بدل مي كند. اما بورديو در كتاب هاي «وارثان»، «انسان دانشگاهي»، «اشرافيت دولت»، «درباره دولت»، «قواعد هنر» و... در ميان چندين كتاب ديگر نشان مي دهد كه تحرك اجتماعي و همگاني بودن زبان به مثابه يك ابزار دموكراتيك قابل دسترس بيشتر توهم هستند تا واقعيت. در واقعيت مردم در پايه هاي اجتماعي يعني محروم ترين اقشار به دليل كمبود سرمايه اقتصادي (دارايي)، فرهنگي (تحصيلات و تجربه هاي فرهنگي) و اجتماعي (روابط مبادله متقابل با گروه هاي مختلف اجتماعي) از لحاظ زباني در موقعيت هاي مختلف هستند.


قابليت هاي بسيار محدود بياني (سخن گفتن به ويژه سخن گفتن در جمع)، نوشتن (به ويژه نوشتن به صورت عمومي)، خلاقيت هاي هنري و... معادل نوعي فقر ذهني است. فقر ذهني به مثابه يك ناتواني از مقاومت در برابر قدرت عمل مي كند. زيرا قدرت كه در دست اقشار بالاي جامعه است كه سرمايه هاي اقتصادي، فرهنگي و اجتماعي را دارند و اغلب آنها را به انحصار خود در مي آورند، مي توانند بدين ترتيب به صورت گسترده اي دامنه زباني و بياني خود را افزايش داده و بدين ترتيب از قابليت هاي سلطه اي برخوردار شوند كه گروه هاي پايين دستي فاقد آنها هستند.


تفويض قدرت سياسي در نظام هاي دموكراتيك نمونه روشني از اين ديالكتيك است. مردم كه نمي توانند مثل آدم هاي «باسواد» حرف بزنند، قدرت «حرف زدن» و «تصميم گرفتن» (در معناي واژه «پارلمان» يا «مجلس شورا» يعني محل حرف زدن و مشورت كردن دقت كنيم) را بر اساس فرآيندهاي مختلف از خود سلب كرده و به گروهي حرفه اي واگذار مي كنند.


دکتر ناصر فکوهی

لینک منبع




0 comments